پریس

Saturday, May 27, 2006

911

چند روز پیش یک کار جدید پیدا کردم . امروزصبع اولین روزش بود، صبح خوشحال و خندان بیدار شدم وسر و مرو گنده از خونه زدم بیرون، قرارهم این بود که ساعت 8 اونجا باشم. اومدیم سوار ماشین بشیم که دیدیم ای دل غافل چرخ عقب پنچره!!!!! اومدیم جرخ و عوض کنیم که دیدیم نه مثل اینکه خیلی کار بیخ پیدا کرده و حالا حالا ها باید مشغولش باشیم من هم گفتم به رییسم زنگ بزنم و بگم که ماشین پنچر شده و دیر می ام . تقریبا ساعت هشت و نیم بود که کارمون تموم شد دوباره بهش زنگ زدم و معذرت خواهی کردم گفتم الان دیگه دارم راه میافتم. خلاصه ساعت نه و ده دقیقه اونچا بودم ، بیچاره رییسم هم چیزی نگفت. همه چیز خوب بود و من هم راضی و خوشحال . ساعت 12 که شد و وقت ناهار گفتم به علی یک زنگی بزنم وباهاش حال و احوال کنم و گزارشی هم بهش بدم . اومدم تلفن کنم دیدم تلفنه خیلی بالاست . واقعا برای من کوتوله ساخته نشده بود ولی من تمام تلاشم و کردم و یک کمی پام و بلند کردم و یک کمی دستم و دراز کردم تا بهش رسیدم . شماره رو که اومدم بگیرم دیدم وسطش یک صدای عجیبی اومد، من هم فوری قطعش کردم چون احساس کردم یک چیزی اشتباه شده ولی دیدم قطع نشد و خانمی از اون طرف داره می گه اینجا 911 ، تلفن رو قطع نکن، اسمت رو بگو. من گفتم ببخشید اشتباه شده، اشتباه گرفتم. گفت : نه اسمت رو بگو، ریلکس باش و اسمت رو بگو ما داریم می اییم. من داشتم از ترس سکته می کردم ، حالا هر چی می گم اشتباه گرفتم به خدا اشتباه شده ه من نمی خواستم شماره شما رو بگیرم شماره تلفن همسرم با 991 شروع می شه و من اشتباهی به جای9 ، 1 رو گرفتم . که دیدم می گن نه ما حتما باید بییاییم و تو رو ببینیم و مطمثن بشیم سالمی. حالا من هر چی می گم به خدا من سر کارم روز اوله ! ابروریزی میشه نیایین. می گن نه ما حتما باید بیاییم و خودت و رییست رو ببینیم. حالا ببینید من چه حالی بودم اون موقع ، گفتم الان می گن چی شده که روز اولی پلیس اومده سراغش! خلاصه دیدیم نه اونا دست بردار نیستند و گفتند ما باید بیاییم. هیچی من رفتم تا رییسم و پیدا کنم و بهش بگم چی شده، دیدم سرو کله اقا پلیسه پیدا شد. بعد رفت تو دفتر اصلی و با رییس جون اومدند بیرون،منم شروع کردم با رنگ و روی پریده برای رییسم توضیح دادند که چی شد و پلیس گفت: اوکی مطمئنی خوبی؟ من گفتم : اره به خدا بهتون گفته بودم که خوبم، من که گفتم شماره رو اشتباه گرفته بودم. اونم گفت : به هر حال ما مجبوریم به هر شماره ای که بهمون میخوره سر بزنیم و ازش مطمئن بشیم. من هم گفتم : ممنون و خداحافظ . رییسم هم خوشبختانه بر خلاف چیزی که فکر می کردم اصلا عصبانی نشد ولی اسمم رو گذاشت " میسیز911

Tuesday, May 23, 2006

داوینچی کد

بعد از رفتن به کلیسا یکشنبه پیش و ...، امشب دیدن فیلم داوینچی کد خیلی چسبید

Sunday, May 21, 2006

تجربه کلیسایی

یک مدتی بود که خیلی دلم می خواست برم کلیسا که در مورد محیطش بهتر بدونم و با ادم های مذهبی مسیحی که یک مدت بود خیلی زیاد می دیدمشون بتونم یک کل کل حسابی کنم چون تا می اومدم باهاشون حرف بزنم که بابا شمام دیگه باید کاسه کوزهتون رو جمع فریادشون می رفت هوا که بابا تو که بایبل نخوندی و کلیسا نیومدی و جیسس رو نمی شناسی حرف نزن . حالا بیا براشون از هزار و یک کتاب و مرجع دیگه حرف بزن کی اهمیت میده ! فقط بایبل و جیسس! بقیه چیزا کشکه و به ما چه. خلاصه ما بلند شدیم یک یکشنبه ای شال و کلاه کردیم و گفتیم پاشیم امروز بریم کلیسا ببینیم چه خبره که حداقلش وقتی ادعا می کنند ما هم جواب داشته باشیم ، صبح ساعت 9 صبح اونجا بودیم .یک کلیسای خیلی بزرگ بود و باورم نمی شد که این همه ادم صبح یکشنبه شون زود از خواب بلند بشن و بیان اینجا. اولش خیلی قشنگ و خوب و کلی اواز های شاد و با حال خوندن و درام و گیتار وخلاصه یک کنسرت حسابی بود ، بعد یک گروه دختر او مدند و رقص تکنو کردند با اهنگ مذهبی ! و بقیه ام پا به پای اونا می رقصیدن ، به هر حال روش های خوبی رو برای جذب اقشار مختلف مردم داشتند، و برای من که همش فکر می کردم الان باید سیخ بشینیم که یکنفر همش حرف بزنه جالب بود. ولی بعدش که همین مرحله ای بود که انتظارش رو داشتم شروع شد و یک خانم کشیشی اومد و شروع کرد به حرف زدن، تمام روز های مدرسه و کلاسهای دینی و بینش و معارف اسلامی جلوی چشمم شروع کردن به رژه رفتن. خانمه یک چیزی بود تو مایه های معلم دینی ها و خانم جلسه ای های خودمون. خلاصه دردسرتون ندم دیگه داشت حوصله ام سر می رفت که گفتند که کسایی که امروز دفعه اولشونه دستشون رو ببرند بالا که کاش دستم میشکست و این کار رو نمی کردم. اقا ما را ور داشتند و بردند توی یه اتاق و هی شیرینی و قهوه به خوردمون دادن وهی قربون صدقه مون رفتند و هی هدیه های چرت و پرت تقدیم کردند و تا ادرس و شماره تلفن خونه خودمون وجد و ابادمون رو نگرفتند ول کن قضیه نبودند و فقط کم مونده بود که غسل تعمیددمون هم بدند که در رفتم و اومدم خونه. خندهم گرفت بودکه اینا ، نمی دونن ماها اشباع اشباعیم!من خودم می تونم ساعت ها بشینم و برای اینها حرفهای اینجوری بزنم . خلاصه ما در رفتیم ، و لی فکر نکنم اینا حالا حالا ها ول کن قضیه باشند به خدا این فروشنده های بیمه که اینقدر سمجند پیش اینا هیچند

Wednesday, May 10, 2006

به مناسبت روز مادر




England, Leisecter (Taken 2002)

Thursday, April 20, 2006

مبارزه با بد حجابی

مبارزه با بد حجابی هم از اون بحث های جنجال بر انگیزیه که از وقتی یادمون می اد و خاطراتمون جواب می ده همیشه باهاش دست به گریبان بودیم. یادم می اد تو دبیرستان حق نداشتیم جوراب سفید و کفش سفید بپوشیم. اگر هم می خواستیم برای زنگ ورزش کفش سفید اسپرت بپوشیم باید بعدش دوباره عوضش می کردیم که مبادا با این کفش درملا عام دیده بشیم. بعضی وقت ها این خاطرات انقدر تو ذهنمون حک شدن که با یک تلنگر کوچولو دوباره به یادمون می اد. اخرین خاطره قشنگی که من الان به یاد می ارم از زمان اخرای دبیرستانمه و یادمه داشتم از کلاس کنکوربرمی گشتم. حالا تصور کنید تیپ و قیافه ما رو اونروزها!! خیلی با تیپ و قیافه هایی که الان بچه ها می زنن تفاوت داشت . من یادم می اد یک مانتو بلند طوسی بد رنگ که رنگ دوده های هوای الان تهران پیشش سفیده پوشیده بودم ومانتوم انقدر بلند بود که هیچ وقت نمی تونستم تند بدووم چون گیر می کرد به پامو چپه می شدم. یک کفش هم پوشیده بودم نمی دونم قهوه ای تیره بود یا مشکی ولی یادم می اد از این دو حالت خارج نبود و یک روسری مشکی هم سرم بود به رنگ شبق. خلاصه من یک کیف زیر بغلم بود و یک کلاسورهم به دستم ، که البته اونها هم نه بر حسب تصادف که بلکه کاملا از روی انتخاب اجباری مشکی بودند. فقط توجه دارید که این تیپ و قیافه یک دختر17 ساله است نه یک پیرزن 71 ساله. خلاصه من تند و تند داشتم تو خیابون راه می رفتم که زودتر برسم خونمون و تنها کاری که ازم بر می اومد یعنی درس خوندن رو انجام بدم و مسئله حل کنم و تست بزنم و از این جور مسخره بازی های دیگه. خلاصه هم همین طورکه داشتم تند و تند راه می رفتم و غرق در افکارخودم بودم و داشتم تو ذهنم تمرین هایی که باید تو خونه حل می کردم رو مرور می کردم و هی فکر می کردم فردا چه کنم و پس فردا چه کنم، چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم که یک نفر داره باصدای بلند توی خیابون فحاشی می کنه و حرف هایی می زنه که فقط لات و لوتهای انچنانی که با هم دعواشون می شه به هم می زنن. من هم پیش خودم گفتم حتما دو تا قلدر محله افتادن به جون هم و دارن دعوا می کنن ولی دیدم ای دل غافل! یکی داره می اد طرف من! که راستشو بخواین هنوز که هنوزه یادش می افتم قالب تهی می کنم. ماشالا هیکل بود چی، پشم بود چی، و از هم بدتر اخماش بود که یک جوری بهم نگاه می کرد که انگار قاتل بچه اش رو گیر انداخته، خلاصه اومد طرف من و هر چی که خودم و تمام فامیلم تو عمرمون فحش شنیده بودیم بارمن و فامیلم کرد ویک جمعیتی هم دور ما حلقه زده بودن و همچین با اشتیاق به ما نگاه می کردن که انگار اومدن سیرک. خلاصه یارو و قتی تمام فحش هایی رو که بلد بود داد و دیگه فشنگاش تموم شد برگشت گفت اگه این دفعه ببینم اینجا مشغول کثافت کاری هستی و جامعه رو به لجن می کشی خودم می برم تحویل کمیته ات می دم. منم که هنوز نفهمیده بودم اصلا جریان از چه قراره زدم زیر گریه چون واقعا نفهمیده بودم که چه کثافت کاری کردم. یکهو متوجه شدم جمعیتی که دورم جمع شدن دارند برو بردارند به کله من نگاه می کنند. یکهو دوزاریم افتاد که ای دل غافل بند کیفم گیر کرده به روسریم و روسریم رو کشیده پایین، وچون هم روسریم جنس سبکی داشت و هم من غرق در افکار خودم بودم و مشغول حل کردن مسئله های حساب و هندسه و تست زدن و این جورچیزها که اصلا متوجه این اتفاق نشدم و روسریم افتاد پایین گردنم و با این کار باعث شدم یک جامعه به لجن کشیده بشه. خدا مرا ببخشاد! و جامعه را از وجود چنین موجودات کثیفی پاک کناد! خلاصه همین باعث شد تا یک ماه تنهایی از خونه در نیوومدم بیرون تا بالاخره ترسم ریخت

Sunday, April 16, 2006

جنگ خوب، جنگ بد
























باز سایه های شوم جنگ بر سرزمین ما سایه افکنده است. باز ندانم کاری و جاه طلبی های مشتی از همه جا بی خبر ویرانی های جدیدی را برای سرزمین من و تو رقم زده است. بازآوارنکبتهای ساخته شده به دست جاه طلبان ویرانگر بر اسمان و زمین این سرزمین خودنمایی میکند. هنوز چند صباحی نگذشته است که اتش جنگ خونین خانمان سوزی که سال های سال در کشور ما سایه افکنده بود خاموش شده است، ولی هنوزعواقب و تاوان آن را من و تو می دهیم. نگذشته است اززمانی که کشورمان و مردم بیگناهش در اتش جنگ می سوختند و افسار این اسب سرکش به دست اتش افروزان بود. چگونه می شود فراموش کرد ان روزها را. و سال های سال بعد شنیدیم که همه از اشتباهی که رخ داده بود و از این که می توانست این جنگ این چنین طولانی و خانمان سوز نباشد حکایت ها سردادند و... واینک دوباره منتظریم، منتظریم که خرابی و ویرانی وجنگ در دست دیگری و لباس دیگری و با نام دیگری اغازشود. و بعد باز هم پشیمانی پشیمانی و پشیمانی. هنوزبا تمامی عواقب و نتایج مصیبت های قبلی دست و پنجه نرم می کنیم و از ان رهایی نیافته ایم و باز به سال های تلخی می اندیشیم که برای کودکان سرزمین من و همسایگانش پایان ناپذیر است. همسایگانی بیچاره تر از ما که به ما پناه می جویند تا امنیتی داشته باشند. و دریغا که ای کودک معصوم نمی دانم به کدامین گناه ارامش اینچنین از تو گریزان است! تو از جهنم کشور خودت به سرزمین من پناه اورده ای وبه کودکان این جا دلبسته ای و نمی دانی که کودکان این سرزمین، بی سرزمین تر از تواند، و محکوم به این سرنوشت. دیگر خودم را فراموش کرده ام گاهی به این می اندیشم که جنگی لازم است که بکوبد، تا همه چیز از نو ساخته شود و نابود کند انهایی را که به یغما دادند این سرزمین را و تحقیرولگدمال کردند ملتش را. ولی می دانم همیشه کسانی که در جنگ ها نابود شده اند نه جنگ افروزان بلکه من و تو و این کودکان بی پناه بوده ایم. به این فکر میکنم که این تصویر،نمایانگرزندگی بخشی ازکودکان این سرزمین، درزمان صلح و در یکی از توریستی ترین مناطق کشور است! و با خود میاندیشم ایا اینها در زمان صلح و ارامش شایسته چنین سرنوشتی اند؟ سهم انها اززندگی کجاست؟ ایا جنگی لازم است تا حقوق از دست رفته شان را به انها برگرداند و یا وای به روزگاری که جنگ باقی زندگیشان رانیز به یغما ببرد!!ا

عکس ها گرفته شده توسط خودم /روستای ابیانه /ایران/ کودکان ایرانی وافغان