پریس

Thursday, March 23, 2006

مرز

: آخ که مردم از خنده!!! باید حتما براتون تعریف کنم ولی البته اول باید پست رادیواکتیو 1 رو بخونید

علی امروز صبح بلند شد و راه افتاد به طرف مرز امریکا، چون ساعت 3 بعد از ظهر اونجا یک قراری داشت. تقریبا ساعت 2 بود که رسید به مرز، اونجا که رسید طبق معمول همیشه که توی مرز باید همه سوال جواب بشن به سمت اتاقک های بازرسی مرزی نزدیک شد، چند تا ماشین جلوش بودند و یکی یکی از باجه های بازرسی رد می شدند همین طور که علی وایساده بود وداشت به ماشین ها نگاه می کرد و منتظربود که رد بشن متوجه شد که انگار این دفعه یک کمی زیادی طول کشیده همین طور که داشت به ماشین های جلوییش نگاه می کرد دید ماشین جلوییش که یک تراک بود و یک مرد سفید کانادایی توش بود به مدت خیلی طولانی تو قسمت بازرسی متوقفش کرد ه اند و دارند می گردنش و حالا نگرد و کی بگرد، حالا تجسم کنید که یک صف طویلی هم ماشین ردیف وایساده و منتظرند که این یارو زود تر بره و نوبت بقیه بشه و برن پی کار و زندگیشون . بعد از چند دقیقه ماموران بازرسی اقاهه رو از ماشین اوردند بیرون و بردند تو اتاقکشونوو و برای مدتی طولانی ازشون خبری نشد ، دیگه علی هم کلافه شده بود و بقیه ماشین ها هم به نظر می اومد همچین حال خوبی ندارند و کلا فه اند، علی هم که قرار ملاقاتش هم پنجاه دقیقه دیگه بود دیگه داشت عصبی می شد ولی از اون طرف هم به نظر می اومد موضوع اون راننده تراک جدیه، چون دوباره اوردنش و بردنش و خرت و پرت های ماشینش رو ریختند بیرون! دیگه همه مطمئن شده بودند که یارو اوضاعش خرابه و حتما قاچاقچی، تروریستی ،چیزی، باشه، ولی از اون جایی که یارو سفید بود و یک کانادایی اصیل به نظر می اومد ، ادم فکر می کرد که نباید مامورا انقدر پاپیش بشن مگر این که موضوع جدی باشه. بعد دید که مامورا بعد از چند دقیقه یک دستگاهی اوردند و هی دور ماشین یارو چرخوندند، یک بار کاملا دور ماشین، باز یکبار دیگه دور ماشین، بعد از بالا به پائین بعد از پائین به بالا و بعد چند بار هم دور خود یارو چرخوندن، بعد دوباره وسایل اقاهه رو ریختند بیرون و بالاخره خودش و ماشینشو بردند توی قسمت دیگه ! علی هم دیگه مطمئن شده بود که یارو یک مشکل بزرگ داره و داشت با خودش فکر می کرد که یارو که به نظر نمی اد تروریست باشه ، پس حتما قاچاقچیه یا شاید مشکلی ، سابقه ای چیزی داره. خلاصه تو این فکر ها غرق بود که دید پلیس ها اومدند به طرف ماشین خودش و اون دستگاهه رو دور ماشینش چرخوندن و به علی گفتند خودت و ماشینت باید بیایین یه قسمت دیگه، اینجا بود که علی تازه شستش خبردار شد که ای دل غافل موضوع از چه قرار !!! تمام این مدت پلیس ها فکر کرده بودند که این اشعه هایی که دارند دستگاهاشون نشون می دن مال بیچاره اون تراک کاناداییه بوده که جلوی ماشین علی وایساده و نمی دونستند که این تشعشاتی دستگاهاشون داره نشون می ده از طرف علیه خلاصه علی رو برداشتند بردند و علی هم ه تازه فهمیده بود که مامورا چرا داشتند اون همه بیچاره کانادایی رو اذیت می کردند به مامورا گفت که شش روز پیش کپسول ید خورده و نامه بیمارستان روهم نشونشون داد و اون ها هم خوشحال از این که موضوع جدی در کار نبوده یک کم با علی گپ زدند که کجایی هستی و کجا می ری و از این جور حرفا و بعد گفتند برو به سلامت وگفتند که همه دستگاه های ما الان یه مقدار قاطی پاطی کرده و و ما باید الان بریم این مشکل و حل کنیم و علی طفلکی بچه ام هم کلی معذرت خواهی کرده بود و گفته بود که من اگه می دونستم انقدر دردسر درست می شه اصلا بلند نمی شدم تو این وضعیت بیام اینجا. خلاصه علی از دست اون ها به سلامتی رها شد و رفت به کارش رسید و برگشت خونه و الان تو خوابه نازه


حالا من می گم، اونا دستگاهاشون خیلی حساسه، وگرنه این تشعشعات اینقدر زیاد نبودند چون اگه انقدر زیاد بود پس من یکی انا لله و انا الیه راجعون چون از روزی که علی از بیمارستان اومد تا حالا هزار دفعه بغلش کردم!!!!!!!!!!!؛

1 Comments:

  • energy hastei haghe mosalame mast

    By Anonymous Anonymous, at 4:37 AM  

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home