<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538</id><updated>2011-04-21T16:28:49.674-07:00</updated><title type='text'>پریس</title><subtitle type='html'>My online diary</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>36</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114876859561898110</id><published>2006-05-27T14:10:00.000-07:00</published><updated>2007-02-14T18:23:23.120-08:00</updated><title type='text'>911</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند روز پیش یک کار جدید پیدا کردم . امروزصبع اولین روزش بود، صبح خوشحال و خندان بیدار شدم وسر و مرو گنده از خونه زدم بیرون، قرارهم این بود که ساعت 8 اونجا باشم. اومدیم سوار ماشین بشیم که دیدیم ای دل غافل چرخ عقب پنچره!!!!! اومدیم جرخ و عوض کنیم که دیدیم نه مثل اینکه خیلی کار بیخ پیدا کرده و حالا حالا ها باید مشغولش باشیم من هم گفتم به رییسم زنگ بزنم و بگم که ماشین پنچر شده و دیر می ام . تقریبا ساعت هشت و نیم بود که کارمون تموم شد دوباره بهش زنگ زدم و معذرت خواهی کردم گفتم الان دیگه دارم راه میافتم. خلاصه ساعت نه و ده دقیقه اونچا بودم ، بیچاره رییسم هم چیزی نگفت. همه چیز خوب بود و من هم راضی و خوشحال . ساعت 12 که شد و وقت ناهار گفتم به علی یک زنگی بزنم وباهاش حال و احوال کنم و گزارشی هم بهش بدم . اومدم تلفن کنم دیدم تلفنه خیلی بالاست . واقعا برای من کوتوله ساخته نشده بود ولی من تمام تلاشم و کردم و یک کمی پام و بلند کردم و یک کمی دستم و دراز کردم تا بهش رسیدم . شماره رو که اومدم بگیرم دیدم وسطش یک صدای عجیبی اومد، من هم فوری قطعش کردم چون احساس کردم یک چیزی اشتباه شده ولی دیدم قطع نشد و خانمی از اون طرف داره می گه اینجا 911 ، تلفن رو قطع نکن، اسمت رو بگو. من گفتم ببخشید اشتباه شده، اشتباه گرفتم. گفت : نه اسمت رو بگو، ریلکس باش و اسمت رو بگو ما داریم می اییم. من داشتم از ترس سکته می کردم ، حالا هر چی می گم اشتباه گرفتم به خدا اشتباه شده ه من نمی خواستم شماره شما رو بگیرم شماره تلفن همسرم با 991 شروع می شه و من اشتباهی به جای9 ، 1 رو گرفتم . که دیدم می گن نه ما حتما باید بییاییم و تو رو ببینیم و مطمثن بشیم سالمی. حالا من هر چی می گم به خدا من سر کارم روز اوله ! ابروریزی میشه نیایین. می گن نه ما حتما باید بیاییم و خودت و رییست رو ببینیم. حالا ببینید من چه حالی بودم اون موقع ، گفتم الان می گن چی شده که روز اولی پلیس اومده سراغش! خلاصه دیدیم نه اونا دست بردار نیستند و گفتند ما باید بیاییم. هیچی من رفتم تا رییسم و پیدا کنم و بهش بگم چی شده، دیدم سرو کله اقا پلیسه پیدا شد. بعد رفت تو دفتر اصلی و با رییس جون اومدند بیرون،منم شروع کردم با رنگ و روی پریده برای رییسم توضیح دادند که چی شد و پلیس گفت: اوکی مطمئنی خوبی؟ من گفتم : اره به خدا بهتون گفته بودم که خوبم، من که گفتم شماره رو اشتباه گرفته بودم. اونم گفت : به هر حال ما مجبوریم به هر شماره ای که بهمون میخوره سر بزنیم و ازش مطمئن بشیم. من هم گفتم : ممنون و خداحافظ . رییسم هم خوشبختانه بر خلاف&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;چیزی که فکر می کردم اصلا عصبانی نشد ولی اسمم  رو گذاشت  "   میسیز911&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114876859561898110?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114876859561898110/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114876859561898110&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114876859561898110'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114876859561898110'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/05/911.html' title='911'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114844173647905862</id><published>2006-05-23T20:29:00.000-07:00</published><updated>2006-05-31T16:24:31.240-07:00</updated><title type='text'>داوینچی کد</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد از رفتن به کلیسا یکشنبه پیش و ...، امشب دیدن فیلم داوینچی کد خیلی چسبید&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114844173647905862?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114844173647905862/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114844173647905862&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114844173647905862'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114844173647905862'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/05/blog-post_23.html' title='داوینچی کد'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114827833872245293</id><published>2006-05-21T22:27:00.000-07:00</published><updated>2006-05-23T20:35:00.116-07:00</updated><title type='text'>تجربه کلیسایی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یک مدتی بود که خیلی دلم می خواست برم کلیسا که در مورد محیطش بهتر بدونم و با ادم های مذهبی مسیحی که یک مدت بود خیلی&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;زیاد می دیدمشون بتونم یک کل کل حسابی کنم چون تا می اومدم باهاشون حرف بزنم که بابا شمام دیگه باید کاسه کوزهتون رو جمع فریادشون می رفت هوا که بابا تو که بایبل نخوندی و کلیسا نیومدی و جیسس رو نمی شناسی حرف نزن . حالا بیا براشون از هزار و یک کتاب و مرجع دیگه حرف بزن کی اهمیت میده ! فقط بایبل و جیسس! بقیه چیزا کشکه و به ما چه. خلاصه ما بلند شدیم یک یکشنبه ای شال و کلاه کردیم و گفتیم پاشیم امروز بریم کلیسا ببینیم چه خبره که حداقلش وقتی ادعا می کنند ما هم جواب داشته باشیم ، صبح ساعت 9 صبح اونجا بودیم .یک کلیسای خیلی بزرگ بود و باورم نمی شد که این همه ادم صبح یکشنبه شون زود از خواب بلند بشن و بیان اینجا. اولش خیلی قشنگ و خوب و کلی اواز های شاد و با حال خوندن و درام و گیتار وخلاصه یک کنسرت حسابی بود ، بعد یک گروه دختر او مدند و رقص تکنو کردند با اهنگ مذهبی ! و بقیه ام پا به پای اونا می رقصیدن ، به هر حال روش های خوبی رو برای جذب اقشار مختلف مردم داشتند، و برای من که همش فکر می کردم الان باید سیخ بشینیم که یکنفر همش حرف بزنه جالب بود. ولی بعدش که همین مرحله ای بود که انتظارش رو داشتم شروع شد و یک خانم کشیشی اومد و شروع کرد به حرف زدن، تمام روز های مدرسه و کلاسهای دینی و بینش و معارف اسلامی جلوی چشمم شروع کردن به رژه رفتن. خانمه یک چیزی بود تو مایه های معلم دینی ها و خانم جلسه ای های خودمون. خلاصه دردسرتون ندم دیگه داشت حوصله ام سر می رفت که گفتند که کسایی که امروز دفعه اولشونه دستشون رو ببرند بالا که کاش دستم میشکست و این کار رو نمی کردم. اقا ما را ور داشتند و بردند توی یه اتاق و هی شیرینی و قهوه به خوردمون دادن وهی قربون صدقه مون رفتند و هی هدیه های چرت و پرت تقدیم کردند و تا ادرس و شماره تلفن خونه خودمون وجد و ابادمون رو نگرفتند ول کن قضیه نبودند و فقط کم مونده بود که غسل تعمیددمون هم بدند که در رفتم و اومدم خونه. خندهم گرفت بودکه اینا ، نمی دونن ماها اشباع اشباعیم!من خودم می تونم ساعت ها بشینم و برای اینها حرفهای اینجوری بزنم . خلاصه ما در رفتیم ، و لی فکر نکنم اینا حالا حالا ها ول کن قضیه باشند به خدا این فروشنده های بیمه که اینقدر سمجند پیش اینا هیچند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114827833872245293?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114827833872245293/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114827833872245293&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114827833872245293'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114827833872245293'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/05/blog-post_21.html' title='تجربه کلیسایی'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114730966703378704</id><published>2006-05-10T17:55:00.000-07:00</published><updated>2006-05-13T23:26:08.696-07:00</updated><title type='text'>به مناسبت روز مادر</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5582/2110/1600/Picture%20258.jpg"&gt;&lt;img style="CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5582/2110/320/Picture%20258.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;England, Leisecter (Taken 2002)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114730966703378704?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114730966703378704/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114730966703378704&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114730966703378704'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114730966703378704'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='به مناسبت روز مادر'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114560324251005417</id><published>2006-04-20T22:54:00.000-07:00</published><updated>2006-05-03T21:34:51.356-07:00</updated><title type='text'>مبارزه با بد حجابی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مبارزه با بد حجابی هم از اون بحث های جنجال بر انگیزیه که از وقتی یادمون می اد و خاطراتمون جواب می ده همیشه باهاش دست به گریبان بودیم. یادم می اد تو دبیرستان حق نداشتیم جوراب سفید و کفش سفید بپوشیم. اگر هم می خواستیم برای زنگ ورزش کفش سفید اسپرت بپوشیم باید بعدش دوباره عوضش می کردیم که مبادا با این کفش درملا عام دیده بشیم. بعضی وقت ها این خاطرات انقدر تو ذهنمون حک شدن که با یک تلنگر کوچولو دوباره به یادمون می اد. اخرین خاطره قشنگی که من الان به یاد می ارم از زمان اخرای دبیرستانمه و یادمه داشتم از کلاس کنکوربرمی گشتم. حالا تصور کنید تیپ و قیافه ما رو اونروزها!! خیلی با تیپ و قیافه هایی که الان بچه ها می زنن تفاوت داشت . من یادم می اد یک مانتو بلند طوسی بد رنگ که رنگ دوده های هوای الان تهران پیشش سفیده پوشیده بودم ومانتوم انقدر بلند بود که هیچ وقت نمی تونستم تند بدووم چون گیر می کرد به پامو چپه می شدم. یک کفش هم پوشیده بودم نمی دونم قهوه ای تیره بود یا مشکی ولی یادم می اد از این دو حالت خارج نبود و یک روسری مشکی هم سرم بود به رنگ شبق. خلاصه من یک کیف زیر بغلم بود و یک کلاسورهم به دستم ، که البته اونها هم نه بر حسب تصادف که بلکه کاملا از روی انتخاب اجباری مشکی بودند. فقط توجه دارید که این تیپ و قیافه یک دختر17 ساله است نه یک پیرزن 71 ساله. خلاصه من تند و تند داشتم تو خیابون راه می رفتم که زودتر برسم خونمون و تنها کاری که ازم بر می اومد یعنی درس خوندن رو انجام بدم و مسئله حل کنم و تست بزنم و از این جور مسخره بازی های دیگه. خلاصه  هم همین طورکه داشتم تند و تند راه می رفتم و غرق در افکارخودم بودم و داشتم تو ذهنم تمرین هایی که باید تو خونه حل می کردم رو مرور می کردم و هی فکر می کردم فردا چه کنم و پس فردا چه کنم،  چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم که یک نفر داره باصدای بلند توی خیابون فحاشی می کنه و حرف هایی می زنه که فقط لات و لوتهای انچنانی که با هم دعواشون می شه به هم می زنن. من هم پیش خودم گفتم حتما دو تا قلدر محله افتادن به جون هم و دارن دعوا می کنن ولی  دیدم ای دل غافل! یکی داره می اد طرف من! که راستشو بخواین هنوز که هنوزه یادش می افتم قالب تهی می کنم. ماشالا هیکل بود چی، پشم بود چی، و از هم بدتر اخماش بود که یک جوری بهم نگاه می کرد که انگار قاتل بچه اش رو گیر انداخته، خلاصه اومد طرف من و هر چی که خودم و تمام فامیلم تو عمرمون فحش شنیده بودیم بارمن و فامیلم کرد ویک جمعیتی هم دور ما حلقه زده بودن و همچین با اشتیاق به ما نگاه می کردن که انگار اومدن سیرک. خلاصه یارو و قتی تمام فحش هایی رو که بلد بود داد و دیگه فشنگاش تموم شد برگشت گفت اگه این دفعه ببینم اینجا مشغول کثافت کاری هستی و جامعه رو به لجن می کشی خودم می برم تحویل کمیته ات می دم. منم که هنوز نفهمیده بودم اصلا جریان از چه قراره زدم زیر گریه چون واقعا نفهمیده بودم که چه کثافت کاری کردم. یکهو متوجه شدم جمعیتی که دورم جمع شدن دارند برو بردارند به کله من نگاه می کنند. یکهو دوزاریم افتاد که ای دل غافل بند کیفم گیر کرده به روسریم و روسریم رو کشیده پایین، وچون هم روسریم جنس سبکی داشت و هم من غرق در افکار خودم بودم و مشغول حل کردن مسئله های حساب و هندسه و تست زدن و این جورچیزها که اصلا متوجه این اتفاق نشدم و روسریم افتاد پایین گردنم و با این کار باعث شدم یک جامعه به لجن کشیده بشه. خدا مرا ببخشاد! و جامعه را از وجود چنین موجودات کثیفی پاک کناد!  خلاصه همین باعث شد تا یک ماه تنهایی از خونه در نیوومدم بیرون تا بالاخره ترسم ریخت&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114560324251005417?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114560324251005417/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114560324251005417&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114560324251005417'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114560324251005417'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/04/blog-post_20.html' title='مبارزه با بد حجابی'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114522455833744036</id><published>2006-04-16T14:44:00.000-07:00</published><updated>2006-04-19T13:56:54.220-07:00</updated><title type='text'>جنگ خوب، جنگ بد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5582/2110/1600/Picture%20319.0.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5582/2110/400/Picture%20319.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5582/2110/1600/Picture%20321.2.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5582/2110/400/Picture%20321.2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5582/2110/1600/Picture%20360.2.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5582/2110/400/Picture%20360.2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باز سایه های شوم جنگ بر سرزمین ما سایه افکنده است. باز ندانم کاری و جاه طلبی های مشتی از همه جا بی خبر ویرانی های جدیدی را برای سرزمین من و تو رقم زده است. بازآوارنکبتهای ساخته شده به دست جاه طلبان ویرانگر بر اسمان و زمین این سرزمین خودنمایی میکند. هنوز چند صباحی نگذشته است که اتش جنگ خونین خانمان سوزی که سال های سال در کشور ما سایه افکنده بود خاموش شده است، ولی هنوزعواقب و تاوان آن را من و تو می دهیم. نگذشته است اززمانی که کشورمان و مردم بیگناهش در اتش جنگ می سوختند و افسار این اسب سرکش به دست اتش افروزان بود. چگونه می شود فراموش کرد ان روزها را. و سال های سال بعد شنیدیم که همه از اشتباهی که رخ داده بود و از این که می توانست این جنگ این چنین طولانی و خانمان سوز نباشد حکایت ها سردادند و... واینک دوباره منتظریم، منتظریم که خرابی و ویرانی وجنگ در دست دیگری و لباس دیگری و با نام دیگری اغازشود. و بعد باز هم پشیمانی پشیمانی و پشیمانی. هنوزبا تمامی عواقب و نتایج مصیبت های قبلی دست و پنجه نرم می کنیم و از ان رهایی نیافته ایم و باز به سال های تلخی می اندیشیم که برای کودکان سرزمین من و همسایگانش پایان ناپذیر است. همسایگانی بیچاره تر از ما که به ما پناه می جویند تا امنیتی داشته باشند. و دریغا که ای کودک معصوم نمی دانم به کدامین گناه ارامش اینچنین از تو گریزان است! تو از جهنم کشور خودت به سرزمین من پناه اورده ای وبه کودکان این جا دلبسته ای و نمی دانی که کودکان این سرزمین، بی سرزمین تر از تواند، و محکوم به این سرنوشت. دیگر خودم را فراموش کرده ام گاهی به این می اندیشم که جنگی لازم است که بکوبد، تا همه چیز از نو ساخته شود و نابود کند انهایی را که به یغما دادند این سرزمین را و تحقیرولگدمال کردند ملتش را. ولی می دانم همیشه کسانی که در جنگ ها نابود شده اند نه جنگ افروزان بلکه من و تو و این کودکان بی پناه بوده ایم. به این فکر میکنم که این تصویر،نمایانگرزندگی بخشی ازکودکان این سرزمین، درزمان صلح و در یکی از توریستی ترین مناطق کشور است! و با خود میاندیشم ایا اینها در زمان صلح و ارامش شایسته چنین سرنوشتی اند؟ سهم انها اززندگی کجاست؟ ایا جنگی لازم است تا حقوق از دست رفته شان را به انها برگرداند و یا وای به روزگاری که جنگ باقی زندگیشان رانیز به یغما ببرد!!ا&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عکس ها گرفته شده توسط خودم /روستای ابیانه /ایران/ کودکان ایرانی وافغان&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114522455833744036?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114522455833744036/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114522455833744036&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114522455833744036'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114522455833744036'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/04/blog-post_16.html' title='جنگ خوب، جنگ بد'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114513568504473202</id><published>2006-04-15T12:44:00.000-07:00</published><updated>2006-04-19T13:33:15.986-07:00</updated><title type='text'>مسجد اسلامی جهودی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;از&lt;/strong&gt;سختکوش ترین ادم هایی که من تو عمرم باهاشون برخورد داشتم و کار کردم و هنوز هم ستایششون می کنم و الان هم دلم براشون یکذره شده، خانم ایوا عزیز و شوهرش مایک بودند. همیشه فکر می کردم اگه جوونها الگوهایی مثل اینها داشته باشند، ادم های سختکوشی که هدفشون فقط سازندگیه بدون هیچ حرف اضافه و های و هویی ، چقدر خوب بود. همیشه برای من ادم هایی که به جای حرف زدن و ادعا کار انجام می دهند قابل تقدیر بودند. این خانم یک ارشیتکت مسنیه واز وقتی که دیگه نتونست به دلیل تصادفی که کرده بود به عنوان ارشیتکت کار کنه، یک آرت استودیو راه انداخت و من هم مدتها باهاش کار می کردم. این استودیو توسط این خانم هفتاد ساله و توسط شوهرش که ایشون هم که از مرز هشتاد سال گذشته بود اداره می شد. این دو انقدر با هیجان و اشتیاق کار می کردند و به اینده امیدوار بودند و انقدر ایده های جالب و نویی از خودشون داشتند که واقعا قابل تحسین بود. و بیشترهم خصوصیت خستگی ناپذیریشون منو تحت تاثیر قرار می داد. حالا از این حرفها که بگذریم می خوام اینو خدمت اقای احمدی نژاد عزیز جهود ستیز عرض کنم چون فکر می کنم بد نباشه که این اقا بدونند که یکی از بزرگترین مسجدهای اسلامی که اینجا وجود داره و کلی مسلمون می ره توش و عبادت اسلامی به جا می اره ، سالهای سال پیش توسط یک ارشیتکت جهود مهربون خوشگل مامانی ساخته شده که همین ایوا خانم خودمونه. که اون و شوهرش این روزهای اخربعد از سخنان گهرباررئیس جمهورمون مثل بید میلرزیدند که این پرزیدنت شما چی از جون ما می خواد اخه چرا انقدر با جهودا بده! و هزار تا چرای دیگه. و کاشکی من هم جوابی برایشان داشتم!!!!!ا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114513568504473202?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114513568504473202/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114513568504473202&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114513568504473202'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114513568504473202'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/04/blog-post_114513568504473202.html' title='مسجد اسلامی جهودی'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114490781438507011</id><published>2006-04-12T21:44:00.000-07:00</published><updated>2006-04-18T00:07:21.933-07:00</updated><title type='text'>رموز جاذبه قسمت سوم و اخر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و حالا سومین تئوری که تئوری" پرسونا"نام دارد بعد تازه ای به این پدیده جاذبه رومانتیکی می دهد و می گوید همه ما دو چهره داریم&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;یکی ماسکی که بر چهره داریم یعنی تصویری که از خودمان به دیگران نشان می دهیم ودیگری تصویری که خودمان از خودمان داریم تئوری پرسونا می گوید، ما کسی رو انتخاب می کنیم که بتواند تصور شخصی ما از خودمون رو پیشرفت دهد و به ما هم از خودمون احساس بهتری بدهد و هم به دیگران احساس بهتری در مورد ما بدهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این سه تئوری را شنیدید، اما گفتنی است که هیچکدام از این نظریه ها تئوری های کاملی نیستند و کاستی های قابل توجهی دارند . ولی تئوری چهارمی وجوددارد که حاصل تحقیق برروی هزاران زوج در طی سالیان طولانی بوده و نشان داده که مابه طور ناخوداگاه کسی را انتخاب می کنیم که شخصیتش مشابه شخصیت والدین ما در دوران کودکی ویا مشابه شخصیتهایی که ارزو داشتیم در کودکی مراقبت کننده ما می شدند باشند. به عبارتی ما دوست داریم کسی را برگزینیم که از ما مراقبت کند وبه کمبود ها ی احساسی و زخم های کودکی ما مرهم بگذارد &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این مطلب بسیار خلاصه ای بود از مقدمه کتابی از&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;Dr Harville Hendix, Ph.D&lt;br /&gt;University of Dallas,Texas&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب های خوبی برای زوج ها و همچنین کسانی که می خواهند ازدواج کنند داره. به نظر من کتاب هاش در هر سن و مقطعی مفیده&lt;br /&gt;اسم این کتابی که این مطلب ازش اقتباس شده بود:&lt;br /&gt;"Getting the Love you Want"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114490781438507011?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114490781438507011/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114490781438507011&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114490781438507011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114490781438507011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/04/blog-post_114490781438507011.html' title='رموز جاذبه قسمت سوم و اخر'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114490181844984787</id><published>2006-04-12T18:43:00.000-07:00</published><updated>2006-04-18T00:08:06.013-07:00</updated><title type='text'>قسمت دوم رموز جاذبه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این بحث دنباله بحث رموز جاذبه است که به طور خالصه در مورد سه تئوری انتخاب شریک بحث می کنه که قسمت اولش رودر&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;پست رموز جاذبه( قسمت اول) نوشتم و حالا قسمت دوم وسوم را می نویسم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همانگونه که گفته شد یک نظریه بیو-لوژیک وجود داشت که کاملا به غرایز ما استناد می کرد و می گفت که ما ظاهر افراد رو متر می زنیم وانهارا انتخاب می کنیم . تئوری دوم که به تئوری" تبادل" معروف است این تئوری این قضیه را از جنبه روانشناسی بررسی می کند و اعتقاد دارد که ما در برای انتخاب شریک با معیار ها ومعادلات رفتاری که خودمان داریم مردم را می سنجیم و انهارا برمی گزینیم یعنی در اینجا ویژگی های شخصیتی مد نظر قرار دارد مانند مهربانی، خلاقیت، هوش و حس شوخ طبعی و غیره. بدین معنی که در اینحا هر کسی که جنبه های شخصیتی مثبت تری با معیارهای ما داشت از طرف ما تا یید شده خواهد بود. پس این مدل کمی از مدل تئوری بیولوژیک که فقط ویژگی های ظاهری را در برمیگرفت پیچیده تر است . اینجا کل شخصیت فردمورد بررسی است. پس در حقیقت در این تئوری اگر فردی از نظر ظاهری موردتایید نبود یا از نظر موقعیت اجتماعی درمرتبه بالایی نبود اما از نظر اخلاقی مهربان، دوستداشتنی، باهوش و...بود فردمنتخب ماست. به عبارتی حالا متر ما شخصیت افراد را اندازه می گیرد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114490181844984787?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114490181844984787/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114490181844984787&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114490181844984787'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114490181844984787'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/04/blog-post_12.html' title='قسمت دوم رموز جاذبه'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114476854069152376</id><published>2006-04-11T07:38:00.001-07:00</published><updated>2006-04-21T07:50:25.763-07:00</updated><title type='text'>بقیه اش مونده</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این عکس کافی شاپ باز نمی شه من هم نمی دونم چی کارش کنم. بهتره توضیحشو بدم چون اسونتره. این همون کافی شاپی بود که تو دستشوییش انفجار رخ داد. و یک نفر هم کشته شد، البته می خواست که خودشو بکشه. وکلی سر و صدا به پا کرد که حملات تروریستی بوده و اینجور حرفا در حالی که از این خبرا نبود ، یک نفر تصمیم گرفته بود به زندگی خودش خاتمه بده که البته به نظرمن جای خوبی رو برای این کار انتخاب نکرده بود. من هم وقتی عکس اون کافی شاپ و اتفاقاتی که توش افتاده بود رو تو روزنامه دیدم و خوندم یاد خاطرات قدیمم انداخت که اونجا کار کرده بودم برای همین مقاله و عکسش رو اوردم اینجا. این موضوع تموم.و موضوع دیگه اینه که&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یادم افتاد که هنوز بقیه جاذبه رمانتیکی رو ننوشتم، اینجوری اصلا جالب نیست چون یک بحث نصفه کارست. این مراسم کارتن باز&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;کنی و بسته کنی که تموم شه مینویسمش چون تا متنش کامل نشه خیلی بی معنیه ،این یک بحث سه قسمتیه که من فقط قسمت اولشو نوشتم. به زودی بقیه اشو می نویسم.حالا هم برم بخوابم که گیج خوابم. تو هم دیگه اینترنت بازی بسه!  کامپیوترت رو خاموش کن و برو بخواب مگه تو کارد&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یگه ای به جز اینترنت بازی نداری!!!!!!!ا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114476854069152376?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114476854069152376/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114476854069152376&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114476854069152376'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114476854069152376'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/04/blog-post_114476854069152376.html' title='بقیه اش مونده'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114438438201446322</id><published>2006-04-06T21:27:00.000-07:00</published><updated>2006-04-18T00:09:26.003-07:00</updated><title type='text'>cancer</title><content type='html'>&lt;center&gt;&lt;a href="http://irancancer.org"&gt;&lt;img title="Join Iranian Cancer Society" alt="Iranian Cancer Society Join Donate Help Guide Contact" src="http://aboatash.com/refimg/11_04_06_iranian_cancer_society_join_us_small.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/center&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به هر حال همین طور که در مورد سرطان می دونیم از بیماری هایی هست که پیشگیری توش نقش واقعا مهمی ایفا می کنه و هیچ&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;چیزی هم به اندازه اطلاع رسانی تو این مورد موثر نیست و با توجه به این که به نظر می اد دائما در این مورد اطلاع رسانی میشه ولی باز هم کمبود هایی در این مورد هست که احسان عزیز قدم در این راه گذاشته و تصمیم به ایجاد وب سایتی در این مورد گرفته و به کمک های دوستانی که در این زمینه اگاهی دارند نیاز داره. شما هم می تونید اگه در این مورد تخصصی دارید کمک هاتون رو دریغ نکنید.&lt;strong&gt;احسان&lt;/strong&gt; عزیز با ارزوی موفقیت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://aboatash.com/2006/04/blog-post.html"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;لطفا اینجا کلیک کنید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114438438201446322?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114438438201446322/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114438438201446322&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114438438201446322'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114438438201446322'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/04/cancer.html' title='cancer'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114403580564622629</id><published>2006-04-02T20:24:00.000-07:00</published><updated>2006-04-21T07:48:26.336-07:00</updated><title type='text'>کافی شاپ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اکثر ادمایی که اینجازندگی می کنند بالاخره پیه کار تو کافی شاپ ورستوران و امثالهم برا مدت کوتاه یا بلند به تنشون خورده. به ه&lt;/span&gt;ر &lt;span style="font-size:130%;"&gt;حال تجربه جالبیه! حداقل برای من یکی که خیلی جالب بود. جایی که من به مدت یک ماه توش کار کردم، خیلی جای شلوغی بود، غلغله به معنای واقعی! از شش صبح تا هفت شب یک لحظه اروم توش نبود. همیشه این ملت عاشق قهوه و دونات و عاشق تیم هورتونز،توش به صف وایساده بودند. یکی از شلوغ ترین کافی شاپ های اینجابود حالا نمی دونم باز هم خواهد بود یانه! مدیر خیلی خوبی داشت من که ازش راضی بودم ایشالا که خداهم ازش راضی باشه. به هر حال هیچ وقتی عکسی ازاینجا نداشتم تا نشون بدم ولی حالامی تونید ببینید. حالااینو داشته باشید تا ببینم بعدش چی میشه&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffff00;"&gt;click here&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114403580564622629?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114403580564622629/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114403580564622629&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114403580564622629'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114403580564622629'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/04/blog-post_02.html' title='کافی شاپ'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114395131548291828</id><published>2006-04-01T19:39:00.000-08:00</published><updated>2006-04-18T00:10:53.066-07:00</updated><title type='text'>سیزده بدر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درمورد سیزده بدراین نکته گفتنی است که خیلی از ما فکر می کنیم که سیزده بدر یعنی نحسی سیزده رو به درکردن در حالی که ایرانی&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;های قدیم اصلاً نحسی و امثال این اصطلاحات توفرهنگشون نبود و نه تنها عدد سیزده رو هم نحس نمی دونستند بلکه حتی براشون معنای خوبی هم داشت ودیگه اینکه اون ها هیچ وقت مراسمی رو نداشتن که بخوان توش از چیز نحس و بدی خلاص بشند و همینطور که می دونیم اونها اول هر فصل و هر موقع از سال برای شکرگزاری و سپاس مراسمی راه می انداختند مثل مهرگان و غیره و اونها مراسمی نداشتند که نفسش شادی نباشه. این مراسم سیزده بدر هم که ما راه انداختیم و می گیم سیزده نحسه و می ریم بدرش کنیم اصلا این طوری نبوده. بلکه سیزده نزد ایرانیان قدیم عدد خوبی بوده و از اونجایی که اون اولین سیزده سال بوده و براشون مقدس، چون سال با تولد دوباره طبیعت شروع می شده و طبیعت هم که برای اونا مقدس بود تو اون روز می رفتند به دشت و چمن تا این روز مقدس روجشن بگیرند و سبزی هاشون رو به طبیعت برگردونند وبا سبزه و گیاهان معاشقه کنند وسبزی ها رو به هم پیوند بزنند. ومعنی کلمه سیزده بدر هم اصلا به معنای نحسیه سیزده رو به در کردن نبود بلکه چون باید همه به چمنزار و باغ و درو دشت می رفتند معنیش این بود که&lt;br /&gt;(( سیزده به در ودشت))&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114395131548291828?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114395131548291828/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114395131548291828&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114395131548291828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114395131548291828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='سیزده بدر'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114383550956376786</id><published>2006-03-31T11:03:00.000-08:00</published><updated>2006-04-08T21:25:08.436-07:00</updated><title type='text'>بستنی چرخی</title><content type='html'>امروز یاد بستنی چرخی های زمان بچگیمون افتادم! چرخ های سفید کوچولویی که اون موقع چقدر به نظر ما بزرگ می اومد و اکثر اوقات هم یه پیرمرد مهربون فروشندش بود .انواع و اقسام بستنی های یخی و کیم و حتی قیفی هم می فروختند. هر وقت که توخیابون می دیدیمشون می دویدیم به طرفشون، بعد فروشنده در این چرخ ها رو که از بالاهم باز می شد باز می کردو بستنی رو به ما می داد و بعد ما لیس زنان بر می گشتیم، چقدر خوش می گذشت و با اینکه بعدش حسابی توبیخ می شدیم که ای بچه دیگه از این چیزا نخرو !!!!!!!!بستنی یخیهاش توش مواد رنگی داره و!!!! برای بدن ضرر داره و!بستنی قیفیاش شیرش خرابه و! یارو دستش کثیفه و !! هزارتا وووودیگه ... ولی کی گوش می داد! از همه جالبتر این بود که تو اون عالم بچگی به نظر من هر چی چرخه کهنه تر بود و فروشندش پیرتر و درب و داغون تر بیشتر دوست داشتیم ازش بخریم.&lt;br /&gt;حالا گذشته از هر چی نمی دونم چرا دیگه اونا نیستند؟؟حتمامثل بقیه معضلات چون این هم از فرهنگ امریکایی سرچشمه می گرفت&lt;br /&gt;بعداتصمیم گرفته شد جاشو به فرهنگهای غنی تری بده که&lt;br /&gt;!معنویات بیشتری توش باشه.&lt;br /&gt;مثل من همین جا وایسادم بیا بخرو! نمیخای نخر و! تو خیابون بستنی خوردن بده! و لیس زدن بستنی تو خیابون کار بی تربیت هاست! ونجابت داشته باش ای خواهر!و لیس زدن بده برادر! و.....!!!ولی نه شاید به غیر از این بحث مهم فرهنگی علتش یک معضل بزرگ اجتماعی بودو اون این بود که مسئولین متوجه شدند که یکی از دلایل اصلی ترافیک در شهر تهران همین چرخ هاست و هم برای رفع این مشکل و هم به دلیل این که بیماری های بسیار نادرمانند روتون گلاب درقشر بستنی چرخی خور زیاد دیده شد!!!!!!!. وزارت بهداشت و درمان و اموزش پزشکی و سازمان راهنمایی و رانندگی و شهرداری و بقیه سازمان ها و وزارتخانه های مسوول در یک هماهنگی بی سابقه تصمیم گرفتند دودمان این چرخی ها و چرخ هاشون رو به باد بدن و بعد از اون بود که ما تونستیم یک زندگی سالم و ارام در شهرمان داشته باشیم!!!!!!!!!!!!!!ه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114383550956376786?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114383550956376786/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114383550956376786&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114383550956376786'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114383550956376786'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/blog-post_31.html' title='بستنی چرخی'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114349741348755112</id><published>2006-03-27T08:46:00.000-08:00</published><updated>2006-04-08T21:26:43.616-07:00</updated><title type='text'>فیلم</title><content type='html'>خیلی ،خیلی، خیلی فیلم قشنگی بود خیلی مفرح و به نظر من اموزنده. به هر حال کلی کیف کردم. حسابی من و برد به حال وهوای دوره دبیرستان البته اصلا دوره دبیرستان ما با دبیرستان اینا صد تومنی یه قرون فرقش بود ولی هر چی بود حس خوبی به ادم منتقل می کرد و میون فیلم های تلخ این روزها، دیدن اینجور فیلم ها خیلی می چسبه. اسم فیلم بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"She is the man"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عکسش رو هم هر کار کردم بیارم اینجا نشد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114349741348755112?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114349741348755112/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114349741348755112&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114349741348755112'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114349741348755112'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/blog-post_27.html' title='فیلم'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114317672686687338</id><published>2006-03-23T17:23:00.000-08:00</published><updated>2006-04-12T23:00:24.476-07:00</updated><title type='text'>مرز</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;: آ&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;خ که مردم از خنده!!! باید حتما براتون تعریف کنم ولی البته اول باید پست رادیواکتیو 1 رو بخونید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علی امروز صبح بلند شد و راه افتاد به طرف مرز امریکا، چون ساعت 3 بعد از ظهر اونجا یک قراری داشت. تقریبا ساعت 2 بود که رسید به مرز، اونجا که رسید طبق معمول همیشه که توی مرز باید همه سوال جواب بشن به سمت اتاقک های بازرسی مرزی نزدیک شد، چند تا ماشین جلوش بودند و یکی یکی از باجه های بازرسی رد می شدند همین طور که علی وایساده بود وداشت به ماشین ها نگاه می کرد و منتظربود که رد بشن متوجه شد که انگار این دفعه یک کمی زیادی طول کشیده همین طور که داشت به ماشین های جلوییش نگاه می کرد دید ماشین جلوییش که یک تراک بود و یک مرد سفید کانادایی توش بود به مدت خیلی طولانی تو قسمت بازرسی متوقفش کرد ه اند و دارند می گردنش و حالا نگرد و کی بگرد، حالا تجسم کنید که یک صف طویلی هم ماشین ردیف وایساده و منتظرند که این یارو زود تر بره و نوبت بقیه بشه و برن پی کار و زندگیشون . بعد از چند دقیقه ماموران بازرسی اقاهه رو از ماشین اوردند بیرون و بردند تو اتاقکشونوو و برای مدتی طولانی ازشون خبری نشد ، دیگه علی هم کلافه شده بود و بقیه ماشین ها هم به نظر می اومد همچین حال خوبی ندارند و کلا فه اند، علی هم که قرار ملاقاتش هم پنجاه دقیقه دیگه بود دیگه داشت عصبی می شد ولی از اون طرف هم به نظر می اومد موضوع اون راننده تراک جدیه، چون دوباره اوردنش و بردنش و خرت و پرت های ماشینش رو ریختند بیرون! دیگه همه مطمئن شده بودند که یارو اوضاعش خرابه و حتما قاچاقچی، تروریستی ،چیزی، باشه، ولی از اون جایی که یارو سفید بود و یک کانادایی اصیل به نظر می اومد ، ادم فکر می کرد که نباید مامورا انقدر پاپیش بشن مگر این که موضوع جدی باشه. بعد دید که مامورا بعد از چند دقیقه یک دستگاهی اوردند و هی دور ماشین یارو چرخوندند، یک بار کاملا دور ماشین، باز یکبار دیگه دور ماشین، بعد از بالا به پائین بعد از پائین به بالا و بعد چند بار هم دور خود یارو چرخوندن، بعد دوباره وسایل اقاهه رو ریختند بیرون و بالاخره خودش و ماشینشو بردند توی قسمت دیگه ! علی هم دیگه مطمئن شده بود که یارو یک مشکل بزرگ داره و داشت با خودش فکر می کرد که یارو که به نظر نمی اد تروریست باشه ، پس حتما قاچاقچیه یا شاید مشکلی ، سابقه ای چیزی داره. خلاصه تو این فکر ها غرق بود که دید پلیس ها اومدند به طرف ماشین خودش و اون دستگاهه رو دور ماشینش چرخوندن و به علی گفتند خودت و ماشینت باید بیایین یه قسمت دیگه، اینجا بود که علی تازه شستش خبردار شد که ای دل غافل موضوع از چه قرار !!! تمام این مدت پلیس ها فکر کرده بودند که این اشعه هایی که دارند دستگاهاشون نشون می دن مال بیچاره اون تراک کاناداییه بوده که جلوی ماشین علی وایساده و نمی دونستند که این تشعشاتی دستگاهاشون داره نشون می ده از طرف علیه خلاصه علی رو برداشتند بردند و علی هم ه تازه فهمیده بود که مامورا چرا داشتند اون همه بیچاره کانادایی رو اذیت می کردند به مامورا گفت که شش روز پیش کپسول ید خورده و نامه بیمارستان روهم نشونشون داد و اون ها هم خوشحال از این که موضوع جدی در کار نبوده یک کم با علی گپ زدند که کجایی هستی و کجا می ری و از این جور حرفا و بعد گفتند برو به سلامت وگفتند که همه دستگاه های ما الان یه مقدار قاطی پاطی کرده و و ما باید الان بریم این مشکل و حل کنیم و علی طفلکی بچه ام هم کلی معذرت خواهی کرده بود و گفته بود که من اگه می دونستم انقدر دردسر درست می شه اصلا بلند نمی شدم تو این وضعیت بیام اینجا. خلاصه علی از دست اون ها به سلامتی رها شد و رفت به کارش رسید و برگشت خونه و الان تو خوابه نازه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا من می گم، اونا دستگاهاشون خیلی حساسه، وگرنه این تشعشعات اینقدر زیاد نبودند چون اگه انقدر زیاد بود پس من یکی انا لله و انا الیه راجعون چون از روزی که علی از بیمارستان اومد تا حالا هزار دفعه بغلش کردم!!!!!!!!!!!؛&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114317672686687338?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114317672686687338/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114317672686687338&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114317672686687338'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114317672686687338'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/blog-post_23.html' title='مرز'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114299865156433437</id><published>2006-03-21T17:08:00.001-08:00</published><updated>2006-04-12T23:00:52.546-07:00</updated><title type='text'>قسمت اول رموز جاذبه</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یک مطلب جالب خوندم در مورد اینکه ما ادم ها به چه دلیل به طرف ادم های دیگه جذب می شیم و یک رابطه رمانتیکی شکل می گیره به عبارت دیگه راز و رمز یک جاذبه رمانتیکی چیه. دیدم جالبه که این مطلب رو اینجا بیارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیولوژیست ها معتقدند به یک نظریه "بیو_ لوجیک" ، که این رفتار رو توجیه میکنه. اون ها معتقدند به یک عشق تکاملی، و میگن ما به طور غریزی شریکمون روطوری انتخاب می کنیم که بتونیم نسلمون رو پیشرفت بدیم به خاطرهمین هم مردان به سمت زنان زیبا با پوست شفاف و چشمان گیرا وموهای درخشان و لبهایی قرمز و گونه های سرخ و استخوان بندی خوب جذب می شوند. که این معیار ها نه به خاطر مد و فشن بلکه به خاطر این است که این معیار ها نشان دهنده جوانی و سلامتی است و نشان دهنده این است که زنی با چنین پارامترهایی برای پرورش فرزند مناسب است. و زنان هم شریک خودرا به همین طریق اما با کمی تفاوت انتخاب می کنند چون نشانه های سلامتی و جوانی از نظر مردان و زنان متفاوت است. زنان به سمت مردانی جذب می شوند که به انها مردان" الفا" گفته می شود که انها مردانی هستند با توانایی غلبه بر سایر مردان، به عبارت دیگر مردان قوی تر، یعنی مردی که بتواند خانواده رو حفظ کند. یعنی یک مرد پنجاه ساله که مدیر موفق یک قسمت است ( معادل انسانی گوریل پشت نقره ای )ازنظر یک زن ، از یک مرد جوان خوشگل اما کمتر موفق تر، جاذبه اش بیشتر است. به طور خلاصه زنان زیبا و مردان قدرتمند بهترین انتخاب ها هستند. اما اگر با دقت بیشتری برای چند لحظه تفکرکنیم ، می بینیم که واقعا جذب شدن ما به جنس مخالف به تولید مثل بهتر و پول بیشتر و غذای بهتر، محدود نمی شود ومعیار های ما تنها بیولوژیکی نیست و مسائل دیگری هم در جذب شدن ما به جنس مخالف نقش دارند ، البته ما چه بخواهیم و چه نخواهیم جوانی و جاذبه جسمی زن و قدرتمند بودن موقعیت اجتماعی مرد در انتخاب شریک نقش دارند ولی برای دوست داشتن خیلی چیز های دیگر هم وجود دارد , که در موردشان صحبت خواهیم کرد.&lt;/span&gt; ا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114299865156433437?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114299865156433437/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114299865156433437&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114299865156433437'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114299865156433437'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/blog-post_114299865156433437.html' title='قسمت اول رموز جاذبه'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114291554019178670</id><published>2006-03-20T19:39:00.000-08:00</published><updated>2006-04-08T21:38:50.376-07:00</updated><title type='text'>سس</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;بالاخره طاقت نیووردم و رفتم یک سبزه خریدم و هفت سین چیدم و چون هم سمنو نداشتیم وهم از اون جایی که فکر می کنم باید توی هفت سین از چیزایی استفاده کرد که حداقل توزندگی روزمره مون استفاده می کنیم به جای سمنو سس گذاشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سال سسی مبارک&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114291554019178670?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114291554019178670/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114291554019178670&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114291554019178670'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114291554019178670'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/blog-post_20.html' title='سس'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114271661195509745</id><published>2006-03-18T07:09:00.000-08:00</published><updated>2006-04-08T21:34:12.333-07:00</updated><title type='text'>! دار زدن با صندلی الکتریکی</title><content type='html'>یکسری ادم با لباسهای بلند عین کشیش های قرون وسطا و یک چیزی شبیه جدای ها او مدند و منو مریم روبردند . داشتم غالب تهی می کردم گفتند حکم اعدام تون اومده .اصلا نمی فهمیدم چی داره به سرم میاد دنیا برام تیره و تار شده بود همه چیز تاریک بود گفتم اخه من باید بدونم چی شده اعدام اخه به چه جرمی ؟ کسی گوش نمی داد . مریم رو خوابوندند روی یک صندلی که عین صندلی الکتریکی بود ولی می خواستند دارش بزنند من زبونم بند اومده بود یک عالمه هم ادم دور و برمون بودند ولی همه یک جور برخورد می کردند که انگار جرم ما انقدر زیاده که باید حتمابه مجازات برسیم. من همین طور که داشتم به این فکر می کردم که اخه چی شده که ما رو اوردن اینجا دیدم که مریم و بلند کردند گفتند که باید قدم بزنی تا پاهات کشیده بشه تا خوب تو تابوت جا بشی. من اینو که شنیدم نفهمیدم چی جوری از اونجا فرار کردم انقدر دویدم تا رسیدم به یک جنگل که توش دیوار های سنگی داشت شبیه حیاط دانشگاه مون بود داشتم با خودم فکر می کردم که اخه من چه کاری کردم که باید کشته شم که یکهو دیدم شنل راه راه نارنجیم تنمه یادم افتاد که ای دل غافل وقتی 5 سالم بود یه بار که توی خیابون می رفتم کلاه شنلم از سرم افتاد و مو هام معلوم شد و اون موقع پلیس بهم گفته بود تو باید بمیری و حالا وقتش رسیده بود. داشتم دنبال یک را ه حل می گشتم که یهو دیدم یک صدایی می گه اگه از دست ما فرار کنی تا اخر عمرت دنبالت می گردیم پاشو بیا اینجا شایدبشه کاری برات کرد من فکر کردم بهتره برگردم برم پیششون شاید رضایت بدن و ازادم کنن. رسیدم اونجا دیدم مریم هنوز زنده است و دارن ازادش می کنن این صحنه رو که دیدم انگار دنیا رو بهم دادن گفتم اخ جون پس منم ازاد می کنن منم ازاد می شم. یکی از اون کشیش های قرون وسطایی اومد و گفت نه تو حتما اعدام می شی چون این دختر پارتی بازی کرد و سفارشش و کردن مگه ندیدی چقدر خودش و خانواده اش با خیال راحت نشسته بودند و انگار نه انگارکه چیزی شده. و چون اون ازاد شده و از مقامات بالا هم به ما دستور رسیده که حتما باید یی کشته بشه کشته شدن تو حتمیه. اینو که شنیدم تازه فهمیدم که چرا مریم و خانواده اش انقدر بی خیال بودند. و مثل من غالب تهی نکرده بودند . حالا هر چی هم می خوام به اون جدای ها بفهمونم که به خدا من اون موقع که کلاهم از سرم افتاد و موهام معلوم شد فقط 5 سالم بود تو رو خدا منو ببخشید. اونا مگه حالیشون میشه. داشتم دوروبرم و نگاه می کردم و دنبالیه راه فرار می گشتم که دیدم دندونپزشکم داره از پشت پنجره رد می شه گفتم اخ جون می رم و بهش می گم وکالت منو به عهده بگیره و دویدم بیرون دنبالش داشتم به طرف بیرون ساختمون می رفتم که یکی از اون جدای ها برام جفت پا گرفت ومن با کله خوردم زمین! وقتی از خواب پریدم تا یک ساعت داشتم می لرزیدم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.ترو خدا ادم میاد یذره بخوابه اینم از خوابمون! فکر کنم این کابوسها به خاطررادیواکتیویه که الان تو خونه مون پخشه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114271661195509745?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114271661195509745/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114271661195509745&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114271661195509745'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114271661195509745'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/blog-post_18.html' title='! دار زدن با صندلی الکتریکی'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114262811426488871</id><published>2006-03-17T12:07:00.000-08:00</published><updated>2006-04-08T21:39:57.916-07:00</updated><title type='text'>رادیو اکتیو 1</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و&lt;/span&gt;لی انگاری این ماجرای نو شدن سال الکی الکی نیست. دارم کم کم احساس یک تحول می کنم. ولی باز نمی دونم که این احساس واقعیه یا به خاطر&lt;br /&gt;اینه که 30 سال عادت کردم که تو این موقع احساس تحول کنم . علی هم که ازامروز تبدیل شده به یک بمب رادیواکتیو البته از نوع ضعیفش. چون امروز رفت وبالاخره کپسول ید رادیواکتیو خورد فعلا با همه از دور بای بای می کنه یک هفته دیگه هم باید بره امریکا برای همین بیمارستان بهش یک نامه داده که تو مرز بهش گیر ندن چون تو مرز مقدار رادیو اکتیومشخص می شه و ممکنه اونا فکر کنن چون انرژی هسته ای حق مسلم ماست ما داریم انرژی هسته ای حمل می کنیم. حالا خر بیارو باقالی بار کن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114262811426488871?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114262811426488871/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114262811426488871&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114262811426488871'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114262811426488871'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/1.html' title='رادیو اکتیو 1'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114254902644521006</id><published>2006-03-16T14:36:00.000-08:00</published><updated>2006-03-20T23:27:43.336-08:00</updated><title type='text'>عنوان</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علی امروز به من گفت این چه عنوانیه گذاشتی "ورق پاره های تنهایی" ادم گریه اش می گیره. حالا هر چی بهش می گم که چیزای خنده دار می نویسم میگه ادم به هر حال فکر می کنه که باید گریه کنه با این عنوان.حالا من تصمیم گرفتم که عنوان و عوض کنم. مثلا بذارم..... حالا یک کمی فکر کنم فعلا همین خوبه.&lt;/span&gt; ا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114254902644521006?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114254902644521006/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114254902644521006&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114254902644521006'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114254902644521006'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/blog-post_16.html' title='عنوان'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114246247658498988</id><published>2006-03-15T14:24:00.000-08:00</published><updated>2006-03-27T14:37:41.046-08:00</updated><title type='text'>Now Rooz</title><content type='html'>I started to write in Farsi but I couldn't, BECUASE, yesterday I deleted the FA from the tool bar I don't know why but I did.&lt;br /&gt;ok , because of that I am writting in english, no problem!&lt;br /&gt;I remmber when I was in Iran, every year, near Norouz we grew sabzeh, and cleaning the house and preparing lots of things for the new year, I always thaught If we don't grow sabzeh something bad is going to happen for us, or if we don't have Haftsin we will be in trouble all the year, but this year I forgot to grow sabzeh and because we are moving to other apartment we didn't clean the home, and no time to prepar Haft sin.&lt;br /&gt;every year, at the time of new year(sal tahvil) I felt that the world was expolding. this year I am waiting for this emotion I want to know It was real or just I used to feel that.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114246247658498988?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114246247658498988/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114246247658498988&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114246247658498988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114246247658498988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/now-rooz.html' title='Now Rooz'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114238322770918244</id><published>2006-03-14T16:20:00.000-08:00</published><updated>2006-03-29T14:42:31.690-08:00</updated><title type='text'>خلاف مارکت</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علی رفت از تابلوی یک مغازه  که اسمش بود خلاف مارکت عکس بگیره که که دیدیم یارو صاحب مغازه مثل شیر ژیان پرید بیرون &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عین این قصابای خودمون بود. گفتم الانه که علی رو فتیله پیچ کنه.  به علی گفت برای چی داری عکس می گیری؟ علی هم نه گذاشت نه ور داشت گفت اخه اسم مغازه ات به زبون ما خنده داره . حالا یارو مصر تر شده که معنیش چیه علیم گفت که نمی تونه به انگلیسی  براش معادل پیدا کنه . ولی یارو اصرار داشت بدونه. دید که علی نمیگه گفت  پس الان پلیس خبرمی کنم. از اونجایی که همه می دونند که پلیس های اینجا بخار ندارند و ما هم می دونستیم گفتیم بگو بیاد ولی خودش دوباره پشیمون شد و  پیشنهاد داد که پس پاکش کنید و برید. ما هم که حوصله سرو کله زدن نداشتیم گفتیم چشم و اومدیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هیچی همین! زیاد هیجان انگیز نبود نه؟ دیگه چی کار کنیم  فرصت به زد و خورد و کشت وکشتار نرسید&lt;/span&gt;.ه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114238322770918244?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114238322770918244/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114238322770918244&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114238322770918244'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114238322770918244'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/blog-post_14.html' title='خلاف مارکت'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114209597856912164</id><published>2006-03-11T08:44:00.000-08:00</published><updated>2006-03-16T15:03:28.130-08:00</updated><title type='text'>کویر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و باران موهبتی بود بس عظیم در خشکسالی کویر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و کویر با دیدن باران جنگلی شد سبز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اکنون سالهاست که کویر دنبال خودش می گردد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نوشته شده توسط مغز کویری"&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114209597856912164?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114209597856912164/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114209597856912164&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114209597856912164'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114209597856912164'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/blog-post_11.html' title='کویر'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114205668295096761</id><published>2006-03-10T21:52:00.000-08:00</published><updated>2006-03-16T14:56:00.486-08:00</updated><title type='text'>باران</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; وقتی باران بارید یادم افتاد که بخندم ولی چتر نداشتم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد از باران چترم را پیدا کردم و از چاله کنارخیابان اب کشیدم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا دیگر ماهیها می توانند در چترم زندگی کنند&lt;/span&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;  &lt;br /&gt;نوشته شده توسط مغز نم کشیده در باران"&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114205668295096761?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114205668295096761/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114205668295096761&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114205668295096761'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114205668295096761'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/blog-post_10.html' title='باران'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114180663529924407</id><published>2006-03-07T23:47:00.000-08:00</published><updated>2006-03-11T11:57:38.783-08:00</updated><title type='text'>گفتگوی تمدن ها</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یاد اون وقتایی افتادم که چی جوری خسته و هلاک از سر کار می زدم و می رفتم تو فعالیت های مرکز به اصطلاح گفتگوی تمدنها &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شرکت می کردم. خب واقعا هم اساتید خبره ای می اومدند و کلی چیز ازشون یاد گرفتیم که واقعا باارزش بود می دونی ادم هر چقدر کتاب ها و مقالاتشون رو بخونه باز تاثیر از نزدیک دیدنشون و سوال هایی که همیشه یه گوشه ذهنت هست رو از خودشون نزدیک بپرسی یک چیز دیگه است البته بماند که بعدا مجبور شدیم کر کره رو بکشیم پایینو بریم پی کارمون چون دستور رسیده بود دانستن بس است بیشتر از این قد غن . تازه تا همین جاش هم زیادی بوده. بگذریم یادم می اد یه باریک شب دیر وقت بود و من و یکی از دوستام داشتیم از اون جا بر می گشتیم یک مسافتی رو پیاده رفتیم و همین طور هم چشم به راهه تاکسی یعنی یک ماشین سواری که ما رو سوار کنه بودیم بعد از یک مدت پیاده رفتن دیدیم بالاخره یک اقایی که معلوم هم بود که به امر جابجا کردن مسافر اشتغال داره ما رو سوار کرد. ما هم خوشحال و خندان که بالاخره یکی به دادمون رسید و مجبور نبودیم بعد از یک روزخسته کننده یک عالمه پیاده روی کنیم خوشحال توی ماشین ولو شدیم و شروع کردیم در مورد اتفاقاتی که تو اون روز برامون افتاده بود حرف زدن . در همین اثنا که ما حرف می زدیم اقاهه که مثل این که کنجکاویش تحریک شده بود پرسید ببخشید شما اینجا کلاس می رید ما گفتیم یک چیزی شبیه این .بعد پرسید مثلا چی یاد می گیرید ما هم یک کمی در مورد موصوعاتی که تو حیطه ما بود براش توضیح دادیم بعد پرسید خب مدرکش چیه لیسانس فوق لیسانسه فوق دیپلمه چیه ؟ من و دوستم هم صدا گفتیم نه مدرک نداره   تبادل اطلاعاته.یکهو اقاهه از ته دل خندید گفت اطلاعات مطلاعات کیلوی چنده . اکه مدرک ندن که مفت نمی ارزه دارید وقت تلف می کنید برین از این کلاس های فنی حرفه ای چیزی ثبت نام کنید یک چیز به درد بخور یاد بگیرید و یک مدرک هم بهتون بدند وقتتون رو بیخود برای این شر وور ها تلف نکنید. اون روز من واقعا قلبم فشرده شد و به خودم گفتم واقعا که هنوز هم ادم هایی انقدر کوته فکر و عقب افتاده وجود دارند که تازه فکر می کنند که چقدر حالیشوونه وبرای بقیه هم تکلیف تعیین می کنند. ولی امروز می گم کجایی ای مرد متفکر که خوب گفته بودی اگه اونموقع به جای اون خل بازی ها رفته بودم حد اقل کلاس تایپ فارسی الان برای تایپ این چند خط این جوری جونم در نمی رفت...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114180663529924407?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114180663529924407/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114180663529924407&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114180663529924407'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114180663529924407'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/blog-post_07.html' title='گفتگوی تمدن ها'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114142446214981402</id><published>2006-03-03T13:51:00.000-08:00</published><updated>2006-03-19T21:11:28.096-08:00</updated><title type='text'>کودک من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کودک من&lt;br /&gt;وقتی که می خوابد مانند کودکان دیگر به لالا یی خواندن من احتیاجی ندارد&lt;br /&gt;وقتی که می خوابد مانند کودکان دیگر شستش رانمی مکد&lt;br /&gt;وقتی که می خوابد مانند کودکان دیگر با صدای توپ و تانک بلند نمی شود&lt;br /&gt;او کودک عجیبی است&lt;br /&gt;مانند کودکان دیگر جلوی تلویزیون خوابش نمی برد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;او هر وقت خسته از کار برمی گردد روی زمین ولو می شود و تا فردا که به کار برود همان جا می خوابد&lt;br /&gt;او&lt;br /&gt;. شوهر گوگولی مگولی من است&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114142446214981402?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114142446214981402/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114142446214981402&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114142446214981402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114142446214981402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/blog-post_03.html' title='کودک من'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114141953166270162</id><published>2006-03-03T12:56:00.000-08:00</published><updated>2006-03-15T11:36:48.673-08:00</updated><title type='text'>Bad English Translation on International Signs!!!</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;Dry cleaners in Bangkok: DROP YOUR TROUSERS HERE FOR BEST RESULTS.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;In a Nairobi restaurant: CUSTOMERS WHO FIND OUR WAITRESSES RUDE OUGHT TO SEE THE MANAGER.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;On the grounds of a private school: NO TRESPASSING WITHOUT PERMISSION.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;On an Arctic River highway: TAKE NOTICE: WHEN THIS SIGN IS UNDER WATER, THIS ROAD IS IMPASSABLE.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a name="RyanC"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;On a sign in Japan: Do not lean on gate for it occurs you Trouble.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;On a poster at Fight Illiteracy: ARE YOU AN ADULT THAT CANNOT READ? IF SO, WE CAN HELP.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;In a City restaurant: OPEN SEVEN DAYS A WEEK AND WEEKENDS&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114141953166270162?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114141953166270162/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114141953166270162&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114141953166270162'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114141953166270162'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/03/bad-english-translation-on.html' title='Bad English Translation on International Signs!!!'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114116402667005418</id><published>2006-02-28T10:11:00.000-08:00</published><updated>2006-03-20T23:19:59.376-08:00</updated><title type='text'>دشمنی با دیگران و ضرر به خودمون</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;چند سال پیش یک سر رفته بودیم شمال ماسوله حتما خیلی از شما ها رفتید اونجا. برای رفتن به اونجا ما از فومن گذشتیم توی یک قسمت هایی از جاده در مسافت طولانی دو طرف جاده پر از درخت های بلند و قشنگ بوددرست مثل خیابون پهلوی تهران و خیلی زیبا مثل یک طاق شده بود برای خیابون ولی از یک جایی به بعد دیگه درختی دیده نمی شد و ووقتی که به دو طرف خیابون نگاه می کردی می دیدی که درخت ها در یک مسافت طولانی قطع شده اند من خیلی از این حالت پیش اومده تعجب کردم و پیش خودم فکر کردم که حتما به خاطر مسائل کشاورزی یا راه سازی درخت ها را قطع کرده اند اگر چه کاملا معلوم بود که این فکر من اشتباهه چون علائم ظاهری خلاف اون رو ثابت می کرد. من خلاصه طاقت نیووردم و از یک اقایی که همراه ما بود و از اهالی همون جا بود پرسیدم که جریان این درخت ها چیه چرا اینها همه بی سرند! حیف درخت های به این قشنگی! اون هم در جواب سرشو تکوند داد و گفت این درختها سال های سال پیش به دستور رضا شاه کاشته شد مثل همون هایی که تو خیابون پهلوی کاشته شده اند.انقلاب که شد یکسری از محلیها ریختند واین درخت ها رو چون به دستوررضا شاه کاشته شده بود قطع کردند. من اولش خیلی تعجب کردم ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که بابا این اتفاق خیلی عادیه و در طول تاریخ ایران این جورتفاقات زیاد افتاده وهنوزهم که هنوزما تو کینه و نفرتمون با دیگران هم بیشتر به خودمون ضرر می زنیم تا &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;.دیگران&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114116402667005418?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114116402667005418/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114116402667005418&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114116402667005418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114116402667005418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/02/blog-post_28.html' title='دشمنی با دیگران و ضرر به خودمون'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114108529126201103</id><published>2006-02-27T16:02:00.000-08:00</published><updated>2006-03-20T23:19:07.903-08:00</updated><title type='text'>حمایت از مستاجرین</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;راستی یادم رفته بود بگم که بالاخره ما از دست همسایه عزیزمون راحت شدیم نه این که خدای نکرده بلایی سرش اومده باشه نه بلکه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بالاخره سازمان حمایت از مستاجرین به داد ما رسید. و ازش قول گرفت که ساکت شه وگرنه بیرونش می کنند علاوه بر این که باید اجاره مدتی رو هم که قرارداد بسته بود بده وبعد بره پی کارش.حالا فعلا یک مدتیه ساکت شده ایشالا خدا بقیه اشو هم به خیر بگذرونه.می دونید این جور موقع هاست که فرق اینجا و ایران معلوم می شه چون ما تو ایران هم با یکی از همسایه ها البته مدیر ساختمونمون مشکل داشتیم ولی واقعا دستمون به هیچ جا بند نبود و یارو واقعا  خدمتمون می رسید وخرج های انچنانی می کرد و صورت حساب های انچنانی برای ما ردیف می کرد و ماهیانه هر چی در می اوردیم دو دستی تقدیم می کردیم وبهش تعظیم هم می کردیم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114108529126201103?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114108529126201103/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114108529126201103&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114108529126201103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114108529126201103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/02/blog-post_27.html' title='حمایت از مستاجرین'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114042087382225898</id><published>2006-02-19T23:19:00.000-08:00</published><updated>2006-03-20T23:14:11.940-08:00</updated><title type='text'>حکم فوری</title><content type='html'>ا&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;امروز یاد یکی از روز ای خیلی ناراحت کننده ام توی بیمارستان افتادم.یک مریض گوگولی داشتم که حدود 78 سالی داشت و خیلی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اقای محترم ومودبی بود و از قاضی های بازنشسته زمان قبل از انقلاب بودکه تو ایران هم زندگی نمی کرد وفقط تابستونها میومدایران واز این فرصت استفاده می کرد و به درمان می پرداخت خلاصه این طفلک درد شدید ی داشت ومرتب میومداونجاو ماهم همه تلاشمون روبراش می کردیم.همون روزها مریض دیگه ای هم داشتیم که ایشون از قضات فعلی بودند و عبا و عمامه ای و هیکلیو خلاصه دردسرتون ندم از همون درجه یکاش . هر روز هم یک درد و مرض جدید می گرفت یه روز سرش درد می کرد یه روز ته اش درد می کرد وقتی هم که می اومد اونجا از همون جلوی در عبا شو در می اورد و بقچه می کرد و راه می افتاد از اینور به اونور.&lt;br /&gt;یک روز که من در حال درمان اقای محترم اولی بودم و اون هم طبق معمول با لحن مهربون داشت برای من درد دل می کردو از این ور و اون ور می گفت در خلال حرفاش برگشت برای من یک شعرخوند که الان یادم نیست و بعد گفت اره دخترم می گن نوح هزار سال عمر کرد چطور ادم می تونه هزار سال عمر کنه و هیچ درد و مرضی نگیره من که الان هفتادسال واندی عمر کردم هر چی درد و مرض توی این دنیاست گرفتم واین زانو دردم هم امانم و بریده اونوقت چطور یک ادم می تونه هزار سال عمر کنه و هیچ درد و ناراحتی نداشته باشه. دخترم همه این ها افسانه است باور کردنی نیست . بیچاره هنوز جمله اش تموم نشده بود که یکهودیدم صدای نعره ای  بلند شد و یک نفر با صدای بلند شروع به فریاد کشیدن کردومی گفت : مرتیکه کثافت مرتد تو همین الان باید اعدام بشی تو باید بمیری ملحد مرتد من خودم حکم اعدامت رو صادر می کنم تو به کتاب خدا دروغ می بندی می گه این ها دروغه !تو نه تنها خودت ملحدی داری این دختر رو هم از راه به در می کنی . بعله ایشون همون اقا دومی یودند که چشمتون روز بد نبینه همون دور و بر ها بودند و داشتند به حرفای من و اقای اولی گو ش می دادند و از اون جایی که درست نیست اینجا بگم ولی میگم! ایشون یکی ازکسانی بودند که در اوایل انقلاب حکم اعدام را مثل نقل و نبات صادر می کردند و از اونجایی که براشون این کار خیلی عادی بود الان هم این پیرمرد بیچاره رو می خواست به خیال خودش به مجازات برسونه. خلاصه اون لعنتی داشت همین طور نعره می کشید و پیرمرد بیچاره هم داشت همینطو مثل بید می لرزید و من هم دست کمی از اون نداشتم وهمین طورکه داشتم می لرزیدم رفتم پیش اقای دومی لعنتی و گفتم شما که ادعای مسلمونیتون می شه چرا انقدر خشن برخورد می کنید شما بزرگواری کن واین اقا رو  ببخشش.ولی یارو حرف حساب حالیش نبودکه نبود و همین جور نعره می کشید. خلاصه رئیس بخشمون اومدو هر طور بود با قربون صدقه مرتیکه رو خفه اش کرد و یارو از نعره کشیدن کمی دست برداشت ولی باز همین طور هی زیر لب غر غر می کرد و بد وبیراه می گفت و ول کن معامله نبود. اقای اولی که کارش تموم شد موقع رفتنش رفت و از اون مرتیکه معذرت خواهی کرد و گفت :جناب منو ببخش من قصد توهین نداشتم سوئ تفاهم شد من از شما معذرت میخوام . مرتیه هم برگشت درجواب بهش گفت برو برو با من حرف نزن مرتیکه کثافت بی دین دروغ گو! بیچاره پیرمرد هم سرش رو انداخت پایین و رفت. من اون موقع داشت خون خونمو می خورد و بیشتر ازاین ناراحت بودم که نمی تونم کاری برای اون پیرمرد بیچاره بکنم و ارزو کردم که ای خداکی میشه ما خوار و خفیف شدن و نابودی این مرتیکه و امثال اون رو بتونیم ازنزدیک و با چشم های خودمون ببینم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114042087382225898?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114042087382225898/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114042087382225898&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114042087382225898'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114042087382225898'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/02/blog-post_19.html' title='حکم فوری'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114033671631325993</id><published>2006-02-19T00:11:00.000-08:00</published><updated>2006-03-20T23:04:41.200-08:00</updated><title type='text'>تظاهرات</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;امرو ز خوندم که یک سری مدافع حقوق بشر در بروکسل ریختند جلوی مرکز مسلمانان در روز عید قربان و به کشته شدن گوسفندان اعتراض کردند واقعا بعضی وقتها چندشم میشه از این همه ادا اطوار.کاشکی این ها به جای صرف انرزی برای این کار یک کمی به مصرف بالای گوشت تو کشور خودشون هم فکر کنند و با اون هم به طور جدی مبارزه کنند همین ها که انقدر مدافع حقوق حیوانات شدند باید چشماشون رو بیشتر باز کنندو ببینند که مصرف سرانه گوشت تو کشور های خودشون چقدر بالا ست و اماری که داره هشدار می ده به چاقی مفرط در این کشور ها هرروز داره با لا تر می ره ولی ایا کسی به این ها اعتراض می کنه ؟&lt;br /&gt;راستی کلمه تظاهرات از کجا میاد یعنی ادا و اطوار در اورد ن Posted: 7:31 PM, 1/10/2006&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114033671631325993?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114033671631325993/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114033671631325993&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114033671631325993'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114033671631325993'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/02/blog-post.html' title='تظاهرات'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114033624477393074</id><published>2006-02-18T23:23:00.000-08:00</published><updated>2006-03-20T23:04:03.356-08:00</updated><title type='text'>همسایه 3</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;دختر بیچاره با رب دشامبر قرمز هراسون جلوی در ما وایساده بود و داشت به راه پله ها نگاه می کرد تا ما رو دید بیچاره با یک قیافه وحشت زده و پر از سوال به مانگاه کرد ما هم از این که بالاخره یکی دیگه رو هم به غیر از خودمون دیدیم خوشحال شدیم و بعد شروع کردیم به دادو بیداد حالا تصور کنید که هنوز ساختمون داره می لرزه سر و کله یکی دیگه از همسایه ها هم پیدا شد و بعد ما از این که کلی یار و یاور داریم خوشحال شدیم و به اتفاق رفتیم طبقه بالا و در بقیه خونه ها رو هم زدیم اما از بقیه خبری نشد فقط یکی در خونش رو باز کرد که بیچاره اون هم هراسون بود و نمی دونست چی کار کنه بالاخره ماکه دیدیم که لشگرمون داره کامل می شه دوربرداشتیم و من و علی هم از فرصت استفاده کردیم و شروع کردیم به مشت و لگد زدن به درش که یکهو دیدیم همسایه هامون دارند فرار می کنند به طرف خونه ها شون و دارند از پله ها می رد پایین طفلکی ها ترسیده بودند که نکنه این یارو در و باز کنه و بخورتشون چون واقعا هیچ ایده ای نداشتند که یارو چه ریقونه ایه ولی ما که می شناختیمش هیچ واهمه ای نداشتیم. بالاخره بعد از کلی مشت و لگد زدن طرف ساکت شد و ما هم که دیدیم دیگه اونجا موندن فایده ای نداره بارو بندیلمون رو ور داشتیم و راه افتادیم ولی با همسایه ها قرار گذاشتیم که یک نامه اعتراض امیز به دفتر گشاد مجتمع بزنیم.سرتون رودرد نیارم ما الان توی راهیم و داریم به طرف لندن می ریم. هوا هم کم کم داره روشن می شه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر شما اگر این فرد در ایران بود مجازاتش چی بود؟&lt;br /&gt;چون به عرضتون برسونم که ایشون به همجنسان خودشون خیلی علاقه مندن ببخشید که نمی تونم رک بگم-&lt;br /&gt;- این فرد مشروبات الکلی فراوان مصرف می کند و عربده می کشند - ایشون به اهنگ های مبتذل گوش می دهند ان هم با صدای بلند- ایشون از کریسمس تا حالا که 4 ماه از کریسمس گذشته خونش چراغونیه - ایشون چند بار با استین کوتاه دیده شده - ایشون حتما سینما می روند و نوشابه هم می خورند&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;جوون های ایرونی قدر خودشون رو بیشتر بدونند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114033624477393074?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114033624477393074/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114033624477393074&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114033624477393074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114033624477393074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/02/3.html' title='همسایه 3'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114030652363991628</id><published>2006-02-18T15:45:00.000-08:00</published><updated>2006-03-29T14:32:08.073-08:00</updated><title type='text'>شانس برنده شدن مردان در مباحثه با زنان</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5582/2110/1600/marriage-argument.1.gif"&gt;&lt;img style="CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5582/2110/400/marriage-argument.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I think is true, isn't it?&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114030652363991628?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114030652363991628/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114030652363991628&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114030652363991628'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114030652363991628'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/02/blog-post_18.html' title='شانس برنده شدن مردان در مباحثه با زنان'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114029430117286740</id><published>2006-02-18T11:12:00.000-08:00</published><updated>2006-03-20T23:02:04.926-08:00</updated><title type='text'>همسایه 2</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اره داشتم می گفتم ما هم نشستیم تا ببینیم بالاخره این شاخه شمشاد رضایت می ده یا نه ولی نمی داد که نمی داد. علی دوباره طاقت نیورود و البته با غر غر های من به پلیس تلفن کرد اونا رو هم می دونید که برخلاف چیزی که همیشه شنیدیم باید انقدرالتماسشون کنی تا قانع بشن و تشریف بیارند . خلاصه خانمه تو مرکز پلیس رضایت نمی داد که کسی رو بفرسته چون اصلا دلیلش رو نمی فهمید. من با اشاره به علی گفتم که بهش بگو زنم مریضه وکارهای این یارو هم حالش رو خراب تر کرده و اگر بلایی سرش بیاد خودتون می دونید. که با گفتن این حرف خانم رضایت داد و گفت باشه و ادرس ما رو گرفت که کسی رو بفرسته حالا بشین و بشین و بشین که پلیس بیاد ولی خبری نبود حالا جالب بود که تمام ساختمون داشت می لرزید و حد اقل 10 تا خانواده این جا زندگی می کنند البته که خیلی هاشون هم تک نفره هستند ولی از هیچ کس صدای اعتراضی بر نمی خاست من یک هو ترس برم داشت که نکنه اصلا ما با این جونور تو این ساختمون تنهاییم وگرنه چطور هیچ کس هیچ چیزی نمی گه چون هفته قبلش هم بساط قمار راه انداخته بود و با دوستاش عربده های انچنانی می کشید وما رومجبورکردکه اون هفته هم به پلیس تلفن بزنیم و ازشون بخوایم که قدم رنجه کنندولی اونها فقط اومدند و یک دستی به سر این پسره  کشیدند و قربون صدقه اش رفتند و بعد رفتند پی کارشون و اینجوری طرف جری تر شد و افتاد به جون ما .خلاصه این دفعه هم دوباره منتظر نشستیم تا تشریف بیارند یک ساعتی گذشت ولی پلیس تشریف نیورود و ما همچنین در کف کارای اقای همسایه بودیم که دیدیم نه بابا هیچ خبری نیست . علی دوباره زنگ زد به پلیس و گفت که مثل این که از طرف شما کسی نمی خواد بیادو ما هم دیگه خسته شدیم و نمی تونیم این وضعیت رو تحمل کنیم و تصمیم گرفتیم که بریم هتل یا توی ماشین بخوابیم . می دونید خانمه چی جواب داد. لطف کرد و گفت: اوکی برید . حالا ببینید ما چه حالی شدیم این هم از حمایت پلیس و قانون. ما هم که دیگه از همه جا مونده و رونده شده بودیم تصمیم گرفتیم بریم »لندن چون واقعا قرار بود فرداش بریم لندن البته نه ساعت 4:30 صبح بلکه ساعت 9 . اما خوب حالا که دیگه بی خواب شدیم خوابمون نمیومد پس چه بهتر که پاشیم بریم پی کارمون.خلاصه چادر چاقچور کردیم  و رفتیم در و باز کردیم که دیدیم یک دختر بیچاره با رب دشامبر قرمزوایساده جلوی در ما&lt;br /&gt;بقیه در قسمت بعد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114029430117286740?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114029430117286740/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114029430117286740&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114029430117286740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114029430117286740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/02/2.html' title='همسایه 2'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22630538.post-114028012300519712</id><published>2006-02-18T08:25:00.000-08:00</published><updated>2006-04-13T00:09:48.146-07:00</updated><title type='text'>همسایه 1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بیچاره پسر های ایرونی انقدر دلم براشون کبابه که نگو! یه موقعی بیچاره ها رو &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به جرم استین کوتاه پوشیدن می بردند و لت و پار می کردند . کراوات رو هم نگو وای وای&lt;br /&gt;بماند که اگه پسری توی یک رستوران با بغل دستیش در مورد دختری حرف میزد&lt;br /&gt;میز بغلی هم یه کمی خرده شیشه داشت&lt;br /&gt;(ابیچاره اون پسر شب رو باید توی بازداشتگاه می گذروند (باور کنید این اتفاق افتاد&lt;br /&gt;بگذریمم که دوست دختر داشتن مجازاتش شلاق بود&lt;br /&gt;و از اون بد ترا ینکه اگه یارو یه سکسی هم داشت&lt;br /&gt;که دیگه نگو&lt;br /&gt;به جرم ام الفساد یا مفسد فی الارض بودن&lt;br /&gt;به دست ننه بابای خودش&lt;br /&gt;می رفت پای چوبه دار. بگذریم از اینها چون همه شما خودتون بهتر از من اینها رو می دونید&lt;br /&gt;همه این حرف ها رو زدم که بگم حالا از این طرف نمی دونید چه قدر این جا&lt;br /&gt;به این شاخه شمشاد ها شون رو می دند و چه قدر این ها رو بی تربیت و نفهم بار اووردن&lt;br /&gt;و یکی از جالب ترین گونه های این مخلوقات رو به افزایش این&lt;br /&gt;همسایه جیگر ماست . خیلی دلم می خواست می تونستم یک عکسی ازش بگیرم Mr .J .Po&lt;br /&gt;و به شما ها نشون بدم ولی فعلا امکانش نیست.ولی شاید یک روز خودتون عکسش رو تو روزنامه ها دیدید. ما جرا های فراوونی ازش دارم که براتون بگم ولی فعلا این اخریش که واقعا ما رو دیوونه کرده و ا جرای جدیدش هم هست رو براتون تعریف بکنم .&lt;br /&gt;دوباره این علی بیچاره اومد دیشب ساعت دو از دست من که هی غر غر می کردم راحت بشه&lt;br /&gt;و یه استراحتی بکنه تازه طفلکی سرش رو گذاشت روی بالش که بخوابه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;و من هم رفتم سراغ اینترنت و اینترنت بازی که ناگهان دیدیم تمام خونه به لرزه در اومد و&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;تمام شیشه ها شروع کردن به لرزیدن. ظرف هاهم توی اشپزخونه دیگه توجای خودشون بند نبودند&lt;br /&gt;خلاصه سرتون رو درد نیارم اقا (همسایه جیگر طلای ما) دوباره داشت اهنگ گوش می داد.&lt;br /&gt;وقتی هم که اهنگ گوش می ده&lt;br /&gt;دیگه هیچی حالیش نیست البته این دفعه واقعا دیگه می خواست ما رو اذیت کنه مرتب هم اهنگهایی رو که گوش می داد عوض می کرد&lt;br /&gt;بالاخره رضایت داد یکی رو انتخاب کرد و گذاشت که دوباره ما رو مستفیض کن&lt;br /&gt;بعد هم طبق عادت کانگوروئیش شروع کرد جفتک پرونی و دور خونه جفت پا پریدن. عادتشه! نمی تونه مثل ادم راه بره. باید بپره..&lt;br /&gt;خلاصه همینطور داشت شیشه ها می لرزید و دیوار ها همین طور علی هم از خواب بیدار شد&lt;br /&gt;و اخم هاش رفت تو هم . من هم راستش رو بخواین خیلی خندم گرفته بود&lt;br /&gt;چون این دفعه اولش نبود که ما رو نصفه شبی اواره کرده بود. از وقتی که اومده اینجا هر هفته برنامه موزیک داره نصفه شبها. و هفته پیش هم با دوستای گوشواره ایش تا صبح قمار کردند که پلیس دم صبح اومد جمعشون کرد وفقط بهشون گفت خوشگل های گوگولی مگولی برین خونتون بخوابید باشه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;.سرتوو ن رو درد نیارم این دفعه هم دوباره یکی از اون دفعه ها بود و ما هم که دیگه عادت داشتیم به کاراش دیدیم چاره ای نداریم دستمون رو زدیم زیر چونمون و نشستیم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;بقیه اش در قسمت بعد&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22630538-114028012300519712?l=parysa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://parysa.blogspot.com/feeds/114028012300519712/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22630538&amp;postID=114028012300519712&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114028012300519712'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22630538/posts/default/114028012300519712'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parysa.blogspot.com/2006/02/1.html' title='همسایه 1'/><author><name>parisa</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08720156118408833185</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry></feed>
